تبليغاتX
 هزار دیباچه

سکوت.....

 

 

 

                                       گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم، مگه میشه  

                                       به جا چشمام، قلبم اما پیش توست تا همیشه                                       

 

 

 

حرفی اگر بزنم، دلت می گیرد

تمام این پست را سکوت می کنم……..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          

 

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت


چشم هامو می بندم.....

 

چشم هامو می بندم…. مثل در اتاقم که این روزها همیشه بسته ست….

مثل پنجره های غبار گرفتۀ دلم….

چشم هامو می بندم تا از هجوم خیال در امان باشم…..

چشم هامو می بندم تا به هیچ چیزی فکر نکنم…..

اما نمیشه….

انگار "به چیزی فکر نکردن" سخت ترین کار دنیاست!

چشمام رو که می بندم حجم دنیا دو برابر میشه و تو وسعت مغزم نمی گنجه !

نه ! امشب، شبم شب نیست !!

حس می کنم چیزی رو فراموش کردم…..

چشم هامو باز می کنم اما در اتاقم هنوز بسته ست……

نمی خوام که بنویسم !!! کاش هیچ وقت نمی نوشتم!

دوباره رو بال شب سوار شدم و تو این آسمون ابر گرفته آواره شدم

انعکاس نور از قطره های اشک، به تک تک ستاره ها جون می ده....

شب از نیمه گذشته…..

خوابم نمی بره….

هنوز هم حس می کنم چیزی رو فراموش کردم…..

امشب دلم می خواد تو دست های سرد روزگار، آرور آروم جون بدم

و کنج خرابه های دلم آروم بگیرم…..

امشب خواب کوچه هم آشفته ست، مثل من، مثل نوشته هام….

مثل غریبه ای که تو تب سرد نفسی مدام هذیون می گه….

قلبم تندتر از همیشه می زنه… نفسهام به شماره افتادند….

ثانیه ها تو وجودم رسوب می کنند و زمان نمی گذره…

چه شب گنگ ایه امشب…..

راستی! من گنگم یا که شب؟!!

تو این سکوت شب، تنها موریانه های خیالند که بیدارند و چارچوب اندیشه را می خورند.

نمی خوام که دوباره فرو بریزم!

شب از نیمه گذشته…..

چشم هامو می بندم….. در اتاقم باز می شه !

و یادم می آد که تو روزۀ امروز، تنها چیزی که تو سفرۀ افطارم جا مونده، آرامبخش ایه که کنار خرماهای رسیده، طعمی به تلخی زهر داره……

چشم هامو می بندم.....

نمی خوام به چیزی فکر کنم!

بیزارم از این طعم تلخ......

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در جمعه 28 تیر1387 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت


روزت مبارک...

 

 

هر روز، روز توست

چون مردی و مردانگی رسم هر روز روزگار است.....

 

                " روزت مبارک  "

 

 

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


یاد گرفته ام.......

 

امشب همه چیز رو به راه است.....

همه چیز آرام آرام... باورت می شود؟

دیگر یاد گرفته ام! تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!

یاد گرفته ام ...نفس بکشم....بدون تو و به یاد تو!

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم....

تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام...

یاد گرفته ام که از لحظه های سخت پر جنون دلتنگی عبور کنم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم!

یاد گرفته ام که در سکوت بی صدا بشکنم!

تو نگرانم نشو!

همه چیز را یاد گرفته ام....

یاد گرفته ام که بی تو بخندم

یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم!

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهم تر از همه یاد گرفتم که با یادت زندگی کنم!

تو نگرانم نشو !

اما هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام!

که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمی خواهم هیچ وقت یاد بگیرم....

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت....

تو نگرانم نشو.......

 

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در جمعه 21 تیر1387 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت


لیلی مرده بود....

 

لیلی،قصه راه پر خون را می نوشت.

راه بود و لیلی می رفت،مجنون نبود.

دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود،معرکه بود. میدان بود،بازی چوگان و گوی.

چوگان نبود،گوی بود.لیلی،گوی میدان بود،بی چوگان.مجنون نبود.

لیلی زخم بر می داشت،اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.

حریفی نبود، لیلی تنها می باخت. زیرا قصه، قصه باختن بود.

مجنون کلمه بود،نا پیدا و گم.

قصه عشق ، اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود،لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت : پس قصه، قصه من و توست.

پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست،راز است.

این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ.لیلی،تو مرده ای.....

و لیلی مرده بود....

 

 

     

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت


لیلی بچرخ.....

 

لیلی گفت بس است . دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید .

 

مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم .

 

خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

 

لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن .

 

خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ !

 

لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .

 

خدا گفت :چرخیدنت را من تماشا میکنم .لیلی بچرخ...

 

لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید.

 

دور، دور لیلی است .

 

لیلی می گردد و قصه اش دایره است .

 

هزار نقطه دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی.

 

لیلی!  بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم.

 

لیلی ! بگرد، تنها حکایت دایره باقیست.....  

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


عشق

 

عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر حقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست 

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


می گن........

 

می گن دیوونه ها با خودشون حرف می زنند

می گن دیوونه ها تو خواب گریه می کنند

می گن دیوونه ها تو بیداری رویا می بینند

می گن دیوونه ها رو زمین پرواز میکنند

می گن دیوونه ها تو آسمون زندگی می کنند

می گن دیوونه ها یه روز تو یه نقطه از زمان جا موندند

.

.

.

.

.

.

می گم چه تصادفی!!

پس حتما دیوونه ها هم عاشقند.......

 

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت


هوا خوب است....

 

هوا خوب است

حال من خوب نیست

 

آسمان زمین آبی ست

آسمان دل من است که تاریک است

 

پرنده میان رقص باد غزل می خواند

قناری قفس کوچک من است که مرده است

 

صدای زندگی از تمام شهر می آید

تمام شهر دل من است که خاموش است...........

 

 

                     

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


قلبهای مسافر.....

 

گفت کناره های این جاده که ما انتخاب کرده ایم تا بی نهایت موازی ست

یک راه صاف و یکنواخت......

تا انتهایی که چشم هر دو تامان کار می کند و نفسمان بند می آید می رویم، همقدم.

ولی تا همیشه همراه، همقدم، هیچ وقت به هم نمی رسیم.

.

.

.

.

.

شب بود .اولین شب پیش هم بودن.

زنان خسته از هلهله یک شب طولانی به خانه بر می گشتند.

همه ی انها که برای بدرقه عروس تا درگاه خانه داماد امده بودند، حالا دیگر دور شده بودند.

ان همه هیاهو و همهمه عروسی ناگهان خوابیده بود.

همه رفته بودند.فقط سکوت بود که که هنوز نرفته بود.انجا درست بین دوتاییشان نشسته بود

و نمی خواست تنهایشان بگذارد.

"به چه فکر میکنی فاطمه جان؟"

صدای علی(ع)بود که سکوت را واداشت بگریزد.

فاطمه(ع) به دور ها خیره بود، به نوری که از مهتاب پشت پنجره به درون می ریخت.

"همانطور که امشب از خانه پدرم به خانه شما امده ام یک روز یا یک شب از خانه دنیا

به اخرت خواهم رفت"

سکوت چون هاله ای دوتاییشان را بغل می کند.

لای مهتاب اتاق هر دو به سفر می اندیشند.به او که پایان راه منتظر هر دوشان ایستاده است.

عشق کوچک لابه لای عشق بزرگ گم می شود.عشق بزرگ دوباره عشق کوچک را

 بر می گرداند.

دوباره ان را می گذارد در قلبهای مسافر.....

فاطمه (ع) ناگهان به چشم های مردش خیره میشود.هر دو نگاه از شعله عشق پرند: "علی!"

انگار نمی خواهد جواب دهد تا او دوباره صدایش کند: "علی تو را به خدا! می آیی امشب

را نماز بخوانیم؟ می آیی با هم تا صبح خدا را بخوانیم؟"

.

.

.

.

.

گفت بعضی همقدم ها می روند در جاده هایی که آنها را به هم می رساند، یکیشان می کند....

 


 

دل نوشته های لیلی و مجنون در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting